ایران دخت
ایران دخت

ایران دخت

سئوال 2

اگه دوست داشتید جواب بدید اگرم نه پیش خودتون بهش فکر کنید 


به جای سال هایی که دیگه نداری، چی داری ؟؟؟

زنگ تفریح

سلام به همه

بفرمایید یه پرس موسیقی

کهکشانِ عشق با صدای مرحوم محمد نوری عزیز

امیدوارم به اندازه من لذت ببرید

نوش جان

شاد باشید

آی فال این لاو ویت ببعی

آقای مجری: ببعی، آرزوی شما چیه؟

ببعی:
I have only two wishes
One: peace, love and happiness for all the people of the world 
Two: kahoo
__________________________
کلاه قرمزی 93
نویسندگان : حمید جبلی، ایرج طهماسب
کارگردان : ایرج طهماسب


و خدایی که همین نزدیکی ست...

از بچگی فکر میکردم خدا یه جاییه اون بالاها، یه جای خیلی دور وسط آسمونا و داره با یه لبخند ریز و مهربون نگام میکنه، وقتاییم که کار بدی میکنم و ازم ناراحت میشه یه کوچولو اخم میکنه و راهو برای برگشتم باز میکنه و یواشکی هدایتم میکنه برم تو مسیرش. امروز فهمیدم خدا تو آسمونا نیست، یه جاییه همین جاها، همین نزدیکیا. مگه نه اینکه خودش گفته از رگ گردن به ما نزدیکتره! خوب دستتونو بزارید رو رگ گردنتون، هنوز بهش نرسیدید و این ینی خدا یه جاییه نزدیک تر از این دستِ رو گردن. خودِ رگ رو هم حتی اگه بگیری بازم دوری. چون گفته نزدیکتر... این ینی اینکه خدا یه چیزیِ درون من. یه چیزیه تو اعماقِ وجودیِ خودم، یه جایی همین نزدیکیا خیلی خیلی نزدیک. برای رسیدن به خدا آدم باید به خودش برسه، خودشو پیدا کنه...

درست میگن که نماز و روزه راهیه برای نزدیک تر شدن به خدا. نه اینکه خدا دور باشه و ما بخواییم با این کارا بهش نزدیک بشیما نه. خدا همین جاست فقط این ماییم که از خودمون دور میشیم. برای خودمون وقت نمیزاریم. اونقدر غرق آدما و دنیای اطراف میشیم که خودمون رو فراموش میکنیم. یادمون میره که یه وجودی درون ما هست که باید ناز و نوازشش کنیم، باید براش وقت بزاریم؛ اگه ازش غافل بشیم غصه می خوره، مریض میشه و تا مدت ها باید براش وقت بزاریم تا جبران این کم توجهی بشه. 

نمیدونم شاید خدا همونی باشه که بهش میگن روح، همونی که بهش میگن روان، اگرم نه مطمئنم یه چیزیه خیلی شبیه شون. 


+ گاهی عجیب حس میکنم که "خدا با من نشسته چای مینوشه"

+ گم شده بودم ، دور شده بودم، تو راه برگشتم...


زندگی معمولی

سال سوم ابتدایی بودم، امتحان جمله نویسی داشتیم. همیشه یکی از سئوال ها، یه تعداد کلمه بود که باید باهاشون جمله میساختیم. یادمه یه بار یک کلمه اومده بود که هر چی فکر کردم جمله خاصی نتونستم باهاش بنویسم. آخرای وقت امتحان یه چیزی به ذهنم رسید نوشتم و برگه رو دادم. من یه جمله با رعایت اوصول نوشته بودم. اون کلمه خاص هم توش به کار رفته بود. ولی فک کنم یکم شکل جمله ی من غیر متعارف بود. معلمم روزی که برگه رو داد برام نوشته بود دیگه از این جمله ها نساز ولی نمره کامل رو بهم داده بود. یادم نیست کلمه چی بود. من نوشته بودم "من باید با ......... یک جمله بسازم." بعد از امتحان که خواهرام برگه مو دیدن کلی بهم خندیدن نه اینکه مسخره م کنن نه، به نظرشون جالب هم بود. اشتباه نکرده بودم، فقط مثل بقیه ننوشته بودم. اون موقع ها از خودم ناراحت بودم که چرا مثل بقیه بچه های کلاس نتونستم جمله بسازم ولی الان که بهش فکر میکنم ازش خوشم میاد.

آدما همیشه تو زندگیشون در مقابل یه کار غیر متعارف قرار میگیرن، اگر آدم بزرگ و عاقل باشن خودشونو ازش کنار میکشن تا راحت تر زندگی کنن، تا حرف و نگاه های اطرافیان رو از خودشون دور کنن، ولی شک دارم که راحتی و آسایش واقعی تو این همه عقل و منطق به خرج دادن باشه ... 

شاید زمان که بگذره ببینم بازم لازم بوده غیرمتعارف راه برم، ولی دیر باشه برای برگشت ... از دیر کردن می ترسم.