X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44010
   

روزهای تمام شدنی !!!
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:13 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (5) )

آخرین دقایق آبان ... روزهایی که همیشه منتظر رسیدنشان هستم ... الان که فکرشو میکنم علاقه ی شدید من به پاییز و به خصوص به آبان نمی تونه به خاطر تقارن با روز تولدم باشه ... یه چیز بیشتری باید باشه ... یه اتفاق و حس قوی تری ... چیزی بیشتر از تولد عزیزانم ... چیزی که حتی این حال گرفته رو برام دوست داشتنی و خاستنی میکنه ... چیزی که باعث میشه با یه کوله سنگین با لرز از سرما بازم حاضر نشم سوار تاکسی شم ... بازم بخوام زیر بارون خیس بشم زیر بارو با چشم بسته راه برم ...  

همیشه شنیدم که میگن زیر بارون آرزو کنی برآورده می شه ... از این که زیر بارون تو آرزوهام غرق میشم  و نمیتونم یکیشونو انتخاب کنم خندم می گیره ... همیشه هم آخرش به خدا می گم هر چی خود صلاح میدونی (البته یواشکی حرف دلمو بهش میزنماااا) ... 

انگار یه حس و حال غیر قابل وصف از این روزا و این هوا میگیرم که از فردا باید 11 ماه منتظر دوباره رسیدنشون باشم (مگه اینکه خلافش ثابت بشه) ... یه حس و حال خوب و خاستنی ... نه یه حال عاشقانه ی خفن، نه ... ولی نمی دونم جنس این حال چیه ... ولی فک کنم فقط مال من باشه ... خودِ خودِ خودم.  

 

آهنگ دوسِت داشتم باصدای محسن چاووشی


سئوال
جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 00:44 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (12) )

چند مدت پیش جناب باقرلو پستی داشتند با عنوان "آدمیزاد مردِ دوراهی نیست..." همون موقع یاد خود الانم و خود گذشته ام افتادم. اینکه چقدر از خود گذشته ام راضی تر از اینی بودم که الان هستم و چه غرور و اعتماد به نفسی آن روزها بود و الان نیست.

با کمی کنکاش و دقت دیدم آن روزها (تا قبل نوروز 90) تقریبا هیچ دوراهی مهمی در مسیر زندگیم نداشتم که به خاطر انتخاب درست روزهای جوان تریم امروز بخواهم خودم را تحسین کنم. یک مسیر همشیه پررنگ تر از بقیه بود تقریبا جای شکی برای انتخاب وجود نداشت.

ولی از نوروز 90 اوضاع تغییر کرد. به چالش کشیده شدم؛ خودم، افکارم، توقعاتم از زندگی حتی توقعات زندگی از من. کم کم ثبات و آرامش قبلی از بین رفت. در انتخابم اشتباه کردم و بابت این اشتباه مدت زیادی خودمو سرزنش میکردم و مسلما از حجم اون اعتماد به نفس قبلی کم شد.

شرایط زندگی به سادگی و شیرینی قبل نبود، من جدید رو دوست نداشتم و هر روز این حس بیشتر می شد چون از راه هایی که انتخاب میکردم ناراضی بودم. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که در اون موقعیت خاص با شرایطی که داشتم همین تنها کاری بوده که ازم برمیومده، توان روزهای گذشته رو فراموش می کردم و خوشحال نبودم.

باز سعی کردم خودمو دوست داشته باشم، حداقل بیشتر از عده ای که در اطراف بودن و خودشونو بیشتر از من دوست داشتن. سعی کردم یکم حس خود خواهیمو تقویت کنم تا بتونم وضعیتو تغییر بدم. دیدم اول از همه در مقابل خودم مسئولم تا در مقابل فلانی و بهمانی. پس باز شروع کردم به دوست داشتن خودم. به دیدن اتفاقات خوب. اتفاقات خوب رو زیاد کردم هر چند حس کمال طلبی که در من هست باعث می شد هیچ اتفاقی رو به اندازه کافی بزرگ و خوب نبینم، البته از اون مهمتر، تنبلی مفرطم باعث می شد چندان تلاشی هم برای بهتر شدن اوضاع نکنم ولی در کل کفه ی رضایت از خود در ترازوی زندگی تقویت شد تا امروز.

راستش الان از خود قدیمیم راضیم، حتی از همونی که گاها اشتباهات بدی داشته و نمیخوام این حس باز از بین بره. میخوام درست پیش برم، هنوزم طاقت اشتباه ندارم. دو راهی جدیدی تو زندگیم دیدم که گیجم کرده و از شما کمک و راهنمایی می خوام برای اینکه یکی از پازل های ذهنمو درست بچینم.

فرض کنید تو زندگیتون یکی هست که میدونید دوستتون داره و دیگری هست که شما دوستش دارید. شما همگامی و همقدمی با کدوم یکی رو توصیه میکنید؟؟ با تو جه به اینکه در هر دو صورت احساس یک طرفه س.
دوست داشتن مهمتره یا دوست داشته شدن؟؟! کدوم یکی به آدم آرامش بیشتری میده؟ کدوم یکی حس بهتری داره؟



24 سالگی
سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 21:48 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (4) )

کلی نوشتم و پاک کردم ولی ذهنم سامان ندارد

ساده می نویسم

من 24 ساله شدم


با صدای محمد نوری گوش کنید


انتظار
دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:46 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (5) )

مدت هاست در پی دیده شدنم، نه هر دیده شدنی، نه با هر چشمی، نه با هر دیدی. می خواهم تو مرا پیدا کنی، ببینی مرا که سال ها ست تشنه ی دیدارت هستم و روز به روز عطشم بیشتر و بیشتر می شود.

سال هاست بی تاب شنیدن نامم هستم نه از هر کس و نه با هر صدایی. می خواهم این بار که صدایم زدی با همه وجود بگویم "جانم؟"؛ این "بله" لعنتی جواب خوبی برای تو نبوده و نیست.

این بار با همه دلم به استقبالت می آیم. به استقبال قدم هایی که هر بار لرزان تر و محطاط تر از قبل پیش می آید.

یک قدم بردار؛ فقط یک قدم، باقی مسیر را من با اطمینان می دوم.

انتظار سخت است... خیلی سخت... تمام کن این همه سختی را... بیا... تمام قد بیا.


چشم به راهت هستم... شاید تا همیشه


http://s4.picofile.com/file/8100039784/970898_428923123887721_1964157246_n.jpg


لحظه ها رو با صدای شهرزاد بشنوید


محرم آمد
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 18:28 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (18) )

محرم من در سایت کرب و بلا می گذرد ...

به شما هم پیشنهاد می کنم.


سال هاست که نه هیئت می روم و نه می توانم به رسم خیلی ها محرم را بگذرانم ...

چرایش را میدانم ...

از روزی که مداحی برای به گریه انداختن مردم از شخصیت و مقام حسین (علیه سلام) خرج کرد ...

               امامم را در حد خود نادانش پایین آورد ...

از روزی که سخنران به جای بیان اهداف قیام امام شروع به تملق این آقا و اون مقام کرد ...

               امامم را فراموش کرد ...

از روزی که محرم شد دکان کاسبی عده ای ...

من طریق مسیر دادم.


در هر صورت کرب و بلا نسبتا محیط خوبی ست ...


کاش امسال رسم حسینی شدن را یاد بگیریم.