X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44010
   

بعضی اوقات ...
سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 19:05 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (9) )

بعضی اوقات آدم حوصله ندارد ... حتی حوصله خودش را ...

بعضی اوقات آدم نمی خواهد هم کلام کسی بشه ... تو خنده ها شادی هاشون شریک باشه...

بعضی اوقات آدم ترجیح میده با هدست آهنگ گوش بده تا صداهای محیط به گوشش نرسه ...

بعضی اوقات آدم در جواب نگاه های پر از سئوال دوستاش فقط یه لبخند خشک و مرده داره ...

بعضی اوقات آدم دلش چهارتا دیوار می خواهد فقط به اندازه خودش... سکوت و سکوت و سکوت ...

بعضی اوقات آدم خودش هم نمی داند چرا...

بعضی اوقات آدم فقط دلش تنهایی می خواهد و سکوت و سکوت و سکوت ...


بعضی اوقات خیلی سخت می گذرد ... خدا شکر که می گذرد ...



http://s1.picofile.com/file/7979235050/1209077_617275541626524_1848481005_n.jpg


"سکوتم را نکن باور"
شنبه 20 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 22:15 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (4) )

مثل برگ های پاییزی، بعد از مرگم، زیر پایت صدای درونم را خواهی شنید ...

 

http://s4.picofile.com/file/7968982575/345806_B6zI996r.jpg


هیس!
شنبه 6 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 21:35 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (3) )

هیس! صدای فریاد همه دختران ...

هیس! صدای فریادی به وسعت معصومیت تمام دخترکان ...

فریاد همه ما که تو با چشم حرمت روحمان را شکستی، روح و آرامشمان را دریدی ...

از صدایت، گوش هایم را برای نشنیدنت تربیت کردم و کم کم شنیدن یادم رفت ...

از نگاهت، چشمانم را برای ندیدنت تربیت کردم و دیگر نمیبینم؛ نه تو را و نه دیگری را ...

ولی هنوز هستی، هنوز راهی هست برای از بین بردنم ...

و باید سکوت کنم چون آبروی من، عفت من، شخصیت من یعنی این سکوت ...

من باید سکوت کنم چون مادرم می گوید: "اگه دختر سالم باشه کسی کاری به کارش نداره" ...

سکوت می کنم چون فریادم چراغ سبزی ست برای سایر لاشخورها ...

تو پرده ها می دری و من فقط سکوت می کنم؛ فقط نگاه می کنم و نمی بینمت، فراموشت می کنم اما هنوز هستی؛ هنوز اینجایی؛ در تمام کوچه ها و خیابان های این شهر ...

هیس! صدای فریاد همه دخترانی ست که هر روز "مرادها" آن ها را می کشند و "حاجی"ها نگران آبرویشان هستند.

هیــــــــــــــــــس ...


*امروز "هیس! دختران فریاد نمی زنند" را دیدم و ...



https://encrypted-tbn1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRDlE3jbi83nkJCW1UfG9v_T5Cq-xsySyaioM1srq6v2mI7MUfk


باغ بی برگی
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 00:02 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (3) )

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی....

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش...

ساز او باران سرودش باد....

جامه اش شولای عریانی است.....

ور جز اینش جامه ای باید....

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست....

باغ نومیدان....چشم در راه بهاری نیست....

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد...

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی .....

خنده اش خونی است اشک آمیز....

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز.... 




پاییز با شکوهه ... چون میشه باهاش سر به هوا قدم زد ... درست دست در دست آسمون

خوش آمدی پاییز ...