X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44089
   

آدمک کوکی
شنبه 24 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 12:02 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (10) )

صدای یه آهنگ توی مغزم می پیچه، هرچی سعی می کنم نشنوم فایده ای نداره. یادم می آد، صدای زنگ آلارم موبایلم. دستم رو دراز می کنم گوشی رو از روی پاتختی بردارم ولی هرچی دستمو روی میز می چرخونم به هیچی که شبیه موبایلم باشه نمی خوره. یادم می افته برای اینکه تو خواب خاموشش نکنم گذاشتمش روی میزتحریرم، دورترین نقطه از تخت، امروز دیگه نباید دیر برسم.

صدای یه آهنگ توی مغزم می پیچه، هرچی سعی می کنم نشنوم فایده ای نداره. یادم می آد، صدای زنگ آلارم موبایلم. دستم رو دراز می کنم گوشی رو از روی پاتختی بردارم ولی هرچی دستمو روی میز می چرخونم به هیچی که شبیه موبایلم باشه نمی خوره. یادم می افته برای اینکه تو خواب خاموشش نکنم گذاشتمش روی میزتحریرم، دورترین نقطه از تخت، امروز دیگه نباید دیر برسم.

با همه غصه برای جداشدن از بهترین دوستم از بالش جدا می شم و بعد از خاموش کردن زنگ موبایل با چشمای نیمه بسته از اتاق خرج  می شم. چند ثانیه به آب جاری از شیر روشویی خیره می مونم "بزرگترین دشمن خواب" دیگه فایده نداره تا شب از خواب خبری نیست. تو آیینه صورتم رو نگاه می کنم. دوتا جوش تازه رو گونه راست. موچین رو برمیدارم و مویی رو که قصد نداره با بقیه هم جهت باشه می چینم.

تو یخچال همه چی برای یه صبحانه کامل هست؛ کره، خامه، عسل، چند نوع مربا، پنیر، تخم مرغ و... حوصله خوردن هیچ کدوم رو ندارم از کابینت دوتا کیک صبحانه برمیدارم و می رم اتاقم.

" خوب، کدوم مانتو رو بپوشم؟" " چه فرقی میکنه!!!" چشمامو میبندم، دستمو دراز می کنم تو کمد و یه مانتو رو برمی دارم. بقیه لباسامو باهاش ست می کنم. هنوز دلم نمیاد چشمامو کامل باز کنم، یه کم خواب یه گوشه پلکم قایم شده می خوام همونجا بمونه شاید تو مترو تونستم پروشش بدم.

آرنج خانمی که سعی داشت به زور سوار مترو بشه فرورفت تو پهلوم، اینبار دیگه کلیه م از کار افتاد! با عصبانیت نگاهش کردم ولی حوصله حرف زدن نداشتم. دیگه خواب کامل از سرم پریده بود. خدا رو شکر همیشه سرم از بقیه بالاتره، حداقل مجبور نیستم بوی عرق دیگران رو تحمل کنم.

بالاخره رسیدم شرکت. 5 دقیقه دیر شده بود، موقع کارت زدن رضایی شکم گنده با نیش باز و بلاهت همیشگی اومد به سمتم "خانم ایرانی، بازم تاخیر؟!" "معذرت می خوام آقای رئیس ترافیک زیاد بود، تکرار نمی شه" نیشش بازتر شده و خواست مثل همیشه اراجیف بگه که با یه ببخشید با سرعت از کنارش رد شدم. چی دردناک تر از این که بله قربان گوی آدمی تا این حد ابله باشی.

روی میزم تلی از پرونده های بررسی نشده بود. به هیچ چیز فکر نکردم، کیفم رو گذاشتم کنار و اولین پرونده رو باز کردم. با احساس گرسنگی شدید سرمو از رو پرونده بلند کردم. دقیقا ساعت یک بود.کیفم رو برداشتم و رفتم سالن غذاخوری، بعد از ناهار سریع برگشتم اتاقم، پشت میز. ساعت 4 که می شد حس زندانی رو داشتم که قرار بود چند ساعت بره مرخصی. پرونده آخری رو نیمه کاره گذاشتم روی میز و زدم بیرون؛ کارت خروج رو 15/4 زدم که جبران دیرکرد صبح باشه.

مستقیم برگشتم خونه، لباس عوض کردم، یه دوش گرفتم و ولو شدم روی تخت. یه زنگ به مریم زدم تلفنم که تموم شد هوا کم کم داشت تاریک می شد. کامپیوترو روشن کردم، حوصله خوندن ایمیلارو هم ندارم، یه سر به مسنجر زدم، کسی نبود. وقت کشی کردم تا موقع شام. بعد از شام یه قسمت از سریال رو که مریم آورده بود گذاشتم. تنها تنوع روزای من همینه که هرشب یه قسمت جدید از سریالمو ببینم. چه تنوع عمیقی!!!

خدارو شکر که بالاخره امروزم تموم شد!