X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44089
   

خط پایان
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 12:15 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (12) )

تقدیم به همه دوستان، هم کلاسی ها و هم دوره ای های عزیزم. 

از بین جمعیت فقط فریاد می شنیدم،صداهای نامفهوم، نمی تونستم تشخیص بدم صاحب صدا کیه. همه جمعیت از دوستام بودن ولی هیچ کدوم از صداها رو نمی شناختم.....

از بین جمعیت فقط فریاد می شنیدم،صداهای نامفهوم، نمی تونستم تشخیص بدم صاحب صدا کیه. همه جمعیت از دوستام بودن ولی هیچ کدوم از صداها رو نمی شناختم. یه صدا بهم گفت "بدو، دور آخره. هرچی جون داری بنداز تو پاهات، بدو داره تموم میشه". نفهمیدم چطوری طول گامم دوبرابر شد. پاهام رو حس نمی کردم، انگار اتوماتیک شده بودن. تو سینه م می سوخت، بوی خون از ته گلوم داشت حالمو بهم می زد.حتی وان سرفه کردن برام نمونده بود.

یکی از جمعیت صدا زد "عمیق نفس بکش! کل ریه رو تخلیه کن!" سعی کردم، بعد از سه چهارتا نفس عمیق برای نفس کشیدن هم انرژی نداشتم. صدای نفس نفس زدنم رو میشنیدم، یه صدایی شبیه ناله.

چشمام سیاهی می رفت فقط چندتا شبه می دیدم که بالا و پایین می پرن و فریاد می کشن. نمی تونستم تشخیص بدم کین. "بدو، بدو. دیگه رسیدی! همینه، عالیه!" این بار دیگه همه توانمو دادم به پاهام، حرکت دستامو می دیدم، باورم نمی شد هنوز توان دارم سرعتمو زیاد کنم، ولی داشتم. چشمامو بستم. با همه توان جیغ می زدم. این صدا مال منه؟؟! پس هنوز انرژی دارم.

"نفس عمیق!" "گامتو بکش" از این بیشتر؟ دیگه پاهام بیشتر از این باز نمی شه. "آفرین، بدو، بدو، تموم شد."

پخش زمین شدم. می دیدم که چند نفر میان به سمتم. از زمین بلندم کردن. فقط ناله می کردم، سرفه می کردم و خون بالا می آوردم.همه قفسه سینه م می سوخت. می دونستم الان نباید بشینم. اما توان راه رفتن نداشتم. بردنم نزدیک دیوار، دستامو گذاشتم رو دیوار و تنم رو خم کردم. چشمام بسته بود. یه چیزی داشت توی سرم می کوبید. صدای نفسامو می شنیدم. پاهام هنوز رمق نداشت.

یکی بغلم کرد، چندتا بوسه روی گونه هام حس کردم. آفرین عزیزم؛ عالی بود؛  تبریک می گم؛ بالاخره تموم شد. فارغ التحصیلیت مبارک.

فارغ التحصیل شدم.

۶ خرداد۱۳۹۱ دانشگاه الزهرا