X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 43786
   

مهرِ مهربان
چهارشنبه 1 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 23:42 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (2) )

پاییز رسیده، چندین ساعته که رسیده، حسش میکنی؟ اوهوم. ما که از چند روز پیش اومدنشو دیدیم و حسش کردیم. ولی این پاییز با همه پاییزای قبلی فرق داره ... این بار تو هستی، تو اینجایی، دقیقا جایی که 25 ســــــــــال آزگار برات رزرو بوده تا برسی. یادته؟! اولین بارون پاییزی توو شهریور چقددددر خیسمون کرد؟

خیلی وقته که دارم تو وجود خودم دنبال یه حس متفاوت میگرم. حسی که به خاطر رسیدن پاییز جوونه زده باشه، ولی چیز خاصی پیدا نمیکردم!  راستش اولش ترسیدم، نکنه خراب شدم، نکنه پاییز تقلبی شده، نکنه  ...! همینطور با خودم فکری بودم که یهو یه لامپ رشته ای خیلی پرنور بالا سرم روشن شد که دختر تو منتظر چی هستی؟ مگه از این حال و هوا که داری بهتر و ناب ترهم میشه؟ اصلا مگه داریم!؟ دیدم دلِ من 6-7 ماهه که توو حس متفاوت و تک پاییز غوطه وره. دل که نیاز به ساعت و تقویم نداره برای عاشق  و عاشق تر شدن. ما خیلی  وقته شیدا شدیم آقاااا. :)

پاییزِ دوست داشتنی من در کنار تو عاشقانه تر میشه ...

پاییز رو قدم بزنیم؟؟؟


http://s6.picofile.com/file/8213826742/HM_20134840912790557401379709658_9816.jpg


پناهجو
شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 23:45 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (0) )

به کوه،
به مرزهای مین گذاری شده
برای رسیدن به بستری
که صدای گلوله
در آن شنیده نمی شود.

با خواب های نیمه کاره در چشمانش،
با وطنی
خلاصه شده در یک چمدان
به بیابان می زند،
به رود،
به مرزهای محصور شده با سیم خاردار.

در سومین سیاره ی منظومه ی شمسی
باید بستری
برای آسودن باشد.

یغما گلرویی


+ از خیلی چیزا تو ایران ناراضی بودم، دروغ چرا! هنوزم هستم ولی ... خدایا حس امنیت رو ازمون نگیر ... نیاد روزی که جای موتور و ماشین  تانک از کوچه هامون بگذره. نیاد روزی که جای صدای بازی و خنده آدما صدای رگبار و ضجه به گوشمون برسه ... خدایا این امنیت رو ازمون نگیر ... آمیـــن


ماه و ماهی
شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 15:03 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (4) )
http://s6.picofile.com/file/8209078542/Untitledm.jpg

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی


+بشنوید


پیرمرد
سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 00:00 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (4) )

روزی که پیرمرد رو برای اولین بار دیدم وضعیت خوبی نداشت! از دیدنمون خوشحال شد، برامون آرزوی خوشبختی کرد و گفت که حتما عروسیمون میاد. بعد از بیرون اومدن از خونه تا یکی  دو روز از فکرش بیرون نمیومدم. اینکه آینده  هممون یه روزی این شکلی جون کندن و پر پر زدن جلو چشم عزیزانمونه. اینکه باید یه روزی خجالت زده ی همسر و فرزند بشیم به خاطر زحمتای زیادشون. اینکه یه روزی به جایی برسیم  که مرگمون عرسیمون باشه و همه بگن خدا رحمتش کنه، راحت شد از اون همه مریضی و سختی! فکر نمیکردم دیدار اول و آخرم باشه، هر چند زیاد هم دور از انتظار نبود. دو ماه پیش که رفت بیمارستان و  بستری شد تقریبا همه مطمئن بودیم که این رفت، برگشت نداره ولی بازم برای سلامتیش دعا میکردیم. سراغشو که میگرفتم میگفتن "یه نفس از ما میاد یه نفس از اون"، ولی حال خوشی نداره. داره از دست میره!

هفته پیش که خبر رفتنشو شنیدم دلم گرفت، ته دلم خالی شد و از آینده ترسیدم! نتونست عروسیمون بیاد. نتونستم سرپا ایستادنش رو ببینم، نشد ...

خدایا یه جای خوب، برای این پدر خوب، کنار بقیه بنده های خوبت قرار بده. آمین...


صداااا، صدااااا، صدای پا
دوشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 15:27 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه

وقتی که شدیدن نیاز به شنیدن صدای فرهاد داری  و مامان بغل دستت خوابه و هدست هم اذیت میکنه و حاضری نیم ساعت رابط هدست رو با دست محکم بگیری تا فرهاد تو اعماق وجودت بخونه ...

با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد...

با دستای فقیر

با چشمای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

شـــــــــــــــب با تابوت سیاه

نشست توی چشماش

خاموش شد ستاره

افتاد توی خاک

....

غمگین بود و خسته

تنهای تنها