X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44089
   

روزهای تمام شدنی !!!
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:13 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (5) )

آخرین دقایق آبان ... روزهایی که همیشه منتظر رسیدنشان هستم ... الان که فکرشو میکنم علاقه ی شدید من به پاییز و به خصوص به آبان نمی تونه به خاطر تقارن با روز تولدم باشه ... یه چیز بیشتری باید باشه ... یه اتفاق و حس قوی تری ... چیزی بیشتر از تولد عزیزانم ... چیزی که حتی این حال گرفته رو برام دوست داشتنی و خاستنی میکنه ... چیزی که باعث میشه با یه کوله سنگین با لرز از سرما بازم حاضر نشم سوار تاکسی شم ... بازم بخوام زیر بارون خیس بشم زیر بارو با چشم بسته راه برم ...  

همیشه شنیدم که میگن زیر بارون آرزو کنی برآورده می شه ... از این که زیر بارون تو آرزوهام غرق میشم  و نمیتونم یکیشونو انتخاب کنم خندم می گیره ... همیشه هم آخرش به خدا می گم هر چی خود صلاح میدونی (البته یواشکی حرف دلمو بهش میزنماااا) ... 

انگار یه حس و حال غیر قابل وصف از این روزا و این هوا میگیرم که از فردا باید 11 ماه منتظر دوباره رسیدنشون باشم (مگه اینکه خلافش ثابت بشه) ... یه حس و حال خوب و خاستنی ... نه یه حال عاشقانه ی خفن، نه ... ولی نمی دونم جنس این حال چیه ... ولی فک کنم فقط مال من باشه ... خودِ خودِ خودم.  

 

آهنگ دوسِت داشتم باصدای محسن چاووشی


انتظار
دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:46 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (5) )

مدت هاست در پی دیده شدنم، نه هر دیده شدنی، نه با هر چشمی، نه با هر دیدی. می خواهم تو مرا پیدا کنی، ببینی مرا که سال ها ست تشنه ی دیدارت هستم و روز به روز عطشم بیشتر و بیشتر می شود.

سال هاست بی تاب شنیدن نامم هستم نه از هر کس و نه با هر صدایی. می خواهم این بار که صدایم زدی با همه وجود بگویم "جانم؟"؛ این "بله" لعنتی جواب خوبی برای تو نبوده و نیست.

این بار با همه دلم به استقبالت می آیم. به استقبال قدم هایی که هر بار لرزان تر و محطاط تر از قبل پیش می آید.

یک قدم بردار؛ فقط یک قدم، باقی مسیر را من با اطمینان می دوم.

انتظار سخت است... خیلی سخت... تمام کن این همه سختی را... بیا... تمام قد بیا.


چشم به راهت هستم... شاید تا همیشه


http://s4.picofile.com/file/8100039784/970898_428923123887721_1964157246_n.jpg


لحظه ها رو با صدای شهرزاد بشنوید


وجود خارجی
یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 20:43 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (6) )

حدود 24 ساعت ارتباطم با دنیای خارج قطع که نه محدود شد. لب تاپ به خاطر مشکلی قدیمی به مدت یک شب برای تعمیر پیش من نبود و موقع برگشت از شرکت گارانتی متوجه شدم سیم کارتم هم قطع شده !!!

به این ترتیب ارتباط من به طور مستقیم با دنیای خارج قطع شد. حس خوبی نداشتم. انگار قسمتی از وجود من نبود، زنگ خورم ابدا زیاد نیست اما همین که بدونم اگر کسی قصد ارتباط داشت در دسترسم برام کافی بود. دیروز این امکان از من گرفته شده بود، انگاری همش یه چیزی گم کرده باشم کلافه بودم !!!


فکر میکردم واقعا روزهایی که نه موبایل داشتم نه بعد مجازی وجودم را این جا پیدا کرده بودم، زندگی برایم چطور می گذشت؟! چطور سرگرم می شدم؟! الان یام نمیاد ولی مطمئنا اون روزا هم زندگی خوبی داشتم ...

این که چرا اینقدر دیوانه وار وابسته تکنولوژی شدم رو نمی دونم، یا حتی اینکه این وابستگی خوبه یا نه ...


شاید چون فضای مجازی بعد دوست داشتنی تر وجودم را به خودم شناسانده... بعدی که از قید نام نشان خارج است. با آدم هایی در ارتباط است که فقط خوانده می شوند ... آدم هایی که خارج از هر دروغ و ریا و تظاهری فقط انسانند ... آدم هایی که گاهی دوست داشتنی تر از واقعی ها می شوند و یک قسمت خیلی دوست داشتنی زندگی تبدیل می شوند. آدم هایی که هیچ وقت ندیدمشان، آدم هایی که واقعا دوستشان دارم ...


خوش حالم که وجود خارجیم را پس گرفتم.


طعم خوش پاییز
یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 20:14 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (10) )

ساعت 6 صبح بعد از 4 ساعت خواب بیدار میشم و انگار که 12 ساعت خواب بودم، اتفاقی که کمتر واسه من پیش میاد که خواب سیر و سرحال باشم، با هوای خنکی بهم می خوره که خواب کامل از سرم میپره.

"صبح به خیر پاییز"

بیرون یه هوای اورجینال پاییزی و بارون نم نم... از این بهتر نمیشه. همه چی عالیه واسه پیاده روی تا مترو. از زیر بارون بودن لذت می برم اما هوای گرفته ایستگاه ولیعصر رو دوست ندارم.

ساعت 10 موقع ارائه درس از صدای ضربه بارون به شیشه های کلاس لذت میبرم و کلامم رو گم می کنم. واژه کم میارم واسه توضیح مطلب، اما زود جمعش می کنم...

تو مسیر برگشت هنوز هوا بی نظیره، حاضرم ساعت ها تو این هوا پیاده روی کنم بدون هیچ عجله و خستگی...

پاییز بهترین هدیه خدا به منه... وقتی هوا پاییزی می شه انرژی عجیبی پیدا می کنم واسه زندگی، حس میکنم می تونم از لحظه لحظه ش لذت ببرم... ثانیه ثانیه ش رو زندگی کنم، با همه وجود زندگی کنم...

خدایا ممنونم که پاییز رو آفریدی ...


 پاییز را بشنوید


بعضی اوقات ...
سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 19:05 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (9) )

بعضی اوقات آدم حوصله ندارد ... حتی حوصله خودش را ...

بعضی اوقات آدم نمی خواهد هم کلام کسی بشه ... تو خنده ها شادی هاشون شریک باشه...

بعضی اوقات آدم ترجیح میده با هدست آهنگ گوش بده تا صداهای محیط به گوشش نرسه ...

بعضی اوقات آدم در جواب نگاه های پر از سئوال دوستاش فقط یه لبخند خشک و مرده داره ...

بعضی اوقات آدم دلش چهارتا دیوار می خواهد فقط به اندازه خودش... سکوت و سکوت و سکوت ...

بعضی اوقات آدم خودش هم نمی داند چرا...

بعضی اوقات آدم فقط دلش تنهایی می خواهد و سکوت و سکوت و سکوت ...


بعضی اوقات خیلی سخت می گذرد ... خدا شکر که می گذرد ...



http://s1.picofile.com/file/7979235050/1209077_617275541626524_1848481005_n.jpg