X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 43786
   

سئوال 2
سه‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 22:16 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (7) )

اگه دوست داشتید جواب بدید اگرم نه پیش خودتون بهش فکر کنید 


به جای سال هایی که دیگه نداری، چی داری ؟؟؟


سئوال
جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 00:44 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (12) )

چند مدت پیش جناب باقرلو پستی داشتند با عنوان "آدمیزاد مردِ دوراهی نیست..." همون موقع یاد خود الانم و خود گذشته ام افتادم. اینکه چقدر از خود گذشته ام راضی تر از اینی بودم که الان هستم و چه غرور و اعتماد به نفسی آن روزها بود و الان نیست.

با کمی کنکاش و دقت دیدم آن روزها (تا قبل نوروز 90) تقریبا هیچ دوراهی مهمی در مسیر زندگیم نداشتم که به خاطر انتخاب درست روزهای جوان تریم امروز بخواهم خودم را تحسین کنم. یک مسیر همشیه پررنگ تر از بقیه بود تقریبا جای شکی برای انتخاب وجود نداشت.

ولی از نوروز 90 اوضاع تغییر کرد. به چالش کشیده شدم؛ خودم، افکارم، توقعاتم از زندگی حتی توقعات زندگی از من. کم کم ثبات و آرامش قبلی از بین رفت. در انتخابم اشتباه کردم و بابت این اشتباه مدت زیادی خودمو سرزنش میکردم و مسلما از حجم اون اعتماد به نفس قبلی کم شد.

شرایط زندگی به سادگی و شیرینی قبل نبود، من جدید رو دوست نداشتم و هر روز این حس بیشتر می شد چون از راه هایی که انتخاب میکردم ناراضی بودم. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که در اون موقعیت خاص با شرایطی که داشتم همین تنها کاری بوده که ازم برمیومده، توان روزهای گذشته رو فراموش می کردم و خوشحال نبودم.

باز سعی کردم خودمو دوست داشته باشم، حداقل بیشتر از عده ای که در اطراف بودن و خودشونو بیشتر از من دوست داشتن. سعی کردم یکم حس خود خواهیمو تقویت کنم تا بتونم وضعیتو تغییر بدم. دیدم اول از همه در مقابل خودم مسئولم تا در مقابل فلانی و بهمانی. پس باز شروع کردم به دوست داشتن خودم. به دیدن اتفاقات خوب. اتفاقات خوب رو زیاد کردم هر چند حس کمال طلبی که در من هست باعث می شد هیچ اتفاقی رو به اندازه کافی بزرگ و خوب نبینم، البته از اون مهمتر، تنبلی مفرطم باعث می شد چندان تلاشی هم برای بهتر شدن اوضاع نکنم ولی در کل کفه ی رضایت از خود در ترازوی زندگی تقویت شد تا امروز.

راستش الان از خود قدیمیم راضیم، حتی از همونی که گاها اشتباهات بدی داشته و نمیخوام این حس باز از بین بره. میخوام درست پیش برم، هنوزم طاقت اشتباه ندارم. دو راهی جدیدی تو زندگیم دیدم که گیجم کرده و از شما کمک و راهنمایی می خوام برای اینکه یکی از پازل های ذهنمو درست بچینم.

فرض کنید تو زندگیتون یکی هست که میدونید دوستتون داره و دیگری هست که شما دوستش دارید. شما همگامی و همقدمی با کدوم یکی رو توصیه میکنید؟؟ با تو جه به اینکه در هر دو صورت احساس یک طرفه س.
دوست داشتن مهمتره یا دوست داشته شدن؟؟! کدوم یکی به آدم آرامش بیشتری میده؟ کدوم یکی حس بهتری داره؟