X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 43713
   

بی خوابی
پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 23:09 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (5) )

خیلی خستم ... چشمامو از درد حتی نمیتونم باز نگه دارم ولی ذهنم خیال خوابیدن نداره ... همه تا کله خودشونو زیر پتو پیچیدن ... ولی من با لباس تابستونی و بدون پتو دارم عرق میریزم ... نه تب ندارم ... وای پس این حس لعنتی چیه ... خدایا خوابم میاد ...

خواب خوبه ... حداقل واسه چند ساعت تو این دنیا نیستی ... گوسفند میشمرم ... نمیفهمم کجا باز ذهنم رفته اونجایی که نباید ... ساعت از دو گذشته ... صدای خر و پف تو محیط ینی بقیه عمیق خوابیدن ... پس من چی ... خدا خستم ... خواب دارم ... یه لحظه ترسیدم ... نکنه بخوابم و خواب ببینم ... دیگه سعی نکردم بخوابم ... چشامو باز نگه داشتم ... شاید باتری ذهنم خالی شه و یه چند ساعتی خاموش شه ... ولی اینبار ساعتای باتری لوو طولانی تر از همیشه س ... حس بلند شدن از جامو ندارم ... قدرت راه رفتن ندارم ... همونطور بی جون ولی زنده افتادم رو تخت ...

ساعت 7 ... جامو با دوستم عوض کردم و رفتم تو سردترین منطقه اتاق ... فک کنم خوابم برد ... ساعت 8/30 از پچ پچ هم اتاقیام بیدار میشم ... دیگه از خواب خبری نیس ... ولی حداقل روز شده ... آدمای دیگه هم هستن ...

خدایا خوابم میاد ... خدایا خستم ... خیلی خسته .