X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44366
   

باغ بی برگی
دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 00:02 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (3) )

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی....

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش...

ساز او باران سرودش باد....

جامه اش شولای عریانی است.....

ور جز اینش جامه ای باید....

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست....

باغ نومیدان....چشم در راه بهاری نیست....

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد...

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی .....

خنده اش خونی است اشک آمیز....

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز.... 




پاییز با شکوهه ... چون میشه باهاش سر به هوا قدم زد ... درست دست در دست آسمون

خوش آمدی پاییز ...