X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 43766
   

ستاره
چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 02:17 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (3) )

تا جایی که یادم میاد همیشه آسمون رو خیلی دوست داشتم. از نگاه کردن به عظمتش، به رنگاش، به ابراش به همه چیش لذت می بردم. مسلما همیشه آسمون شب بوده که خیلی برام جذابتر بوده و از آسمون شب عاشق ستاره ها بودم و البته هنوزم وقتایی که تو اون روزا گم میشم به همون اندازه دوستشون دارم.


یادمه همیشه شبای تابستون که می شد و بیرون می خوابیدیم قبل از خواب کلی با ستاره م حرف می زدم -ستاره من همیشه پرنورترین و بزرگترین ستاره ی آسمون بود- از همه چی بهش می گفتم، براش از اتفاقای روز می گفتم، از شادی هام تعریف می کردم؛ براش از غصه ها و ناراحتی های بچگانم می گفتم حتی گاهی اوقات براش گریه می کردم، دلم براش تنگ می شد. وقتایی که می رفتیم سفر هم دنبالمون میومد، آخه همیشه یه ستاره به پرنوری و بزرگی اون تو محدوده دید من بود. ولی تو سفر که نمی شد زیر آسمون خوابید...

یادمه اون روزا یه کارتونی پخش می شد که یه ستاره اومده رو زمین پیش یه دختر، همیشه آرزو می کردم این اتفاق واسه منم بیوفته، همیشه دوست داشتم ستاره مو بغل کنم و ببوسمش،دوست داشتم یه سری چیزا رو یواشکی در گوشش بگم؛ هیچ وقت نیومد؛ همیشه دست نیافتنی بود.


چند شب پیش باز خیره به آسمون بودم و ستاره مو نگاه می کردم، دیگه حرفی نداشتم بهش بزنم، هنوزم دوستش داشتم ولی حرفی برای گفتن نبود از بودنش خندم گرفت. یه لحظه هول ورم داشت، نکنه به قول شازده کوچولو دارم میشم مثل آدم بزرگا! نکنه منم دیگه نمی تونم چیزی رو مثل بچگیام فقط و فقط با دلم دوست داشته باشم، نکنه بخوام واسه همه احساسام دنبال یه دلیل عقلانی مسخره بگردم، نکنه ... !!!

نه ستاره کوچولوی من نترس، تو همیشه دوست خوب من می مونی، حتی اگه دیگه حرفی واست نداشته باشم، تو همیشه اینجایی، دقیقا تو بهترین زاویه دید من موقع خواب...


"شب خوش"