X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44406
   

کراوات
چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 12:28 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (10) )

سال ها پیش عریضه نویسی پیری در گوشه ای از شهر مشغول به کار بود که انصافا خوب می نوشت و نسبت به هم قطارها دخل خوبی داشت. از قضا این پیرمرد با کلاه پهلوی و کراوات پشت ماشین تایپ می نشست. که گناهی بزرگ تر از استفاده از کراوات و کلاه منصوب به خاندان پهلوی وجود ندارد. از این راه اسلام در خطری واقع می شد که از وجود آخوندا و جوجه طلبه هایی که چه با لباس مقدس روحانیت و چه بدون آن با چشم و دست و پا دنبال ناموس مردم هستند، نمی افتد.


سال ها پیش عریضه نویسی پیری در گوشه ای از شهر مشغول به کار بود که انصافا خوب می نوشت و نسبت به هم قطارها دخل خوبی داشت. از قضا این پیرمرد با کلاه پهلوی و کراوات پشت ماشین تایپ می نشست. که گناهی بزرگ تر از استفاده از کراوات و کلاه منصوب به خاندان پهلوی وجود ندارد. از این راه اسلام در خطری واقع می شد که از وجود آخوندا و جوجه طلبه هایی که چه با لباس مقدس روحانیت و چه بدون آن با چشم و دست و پا دنبال ناموس مردم هستند، نمی افتد.

این خطر مردم کوچه و بازار و محله و شهر رو نگران کرد، که این کراوات باعث فساد و هرزگی در شهر مقدس ما خواهد شد. پس میز گردهای حل بحران تشکیل و تصمیم به بر خورد گرفته شد.

از برادران عزیز کمیته که از قضا معمم هم بود برای امر به معروف و نائل آمدن به این حسنه برزگ الهی مامور شد. مامور محترم همراه گروهی از ملازمین در محل حاضر شدند.

-          - سلام علیکم

-          - سلام. برای چه امری عریضه می خوایید؟

-          - عریضه نمی خوام برادر.

پیر مرد عریضه نویس بدون توجه به او سر می چرخاند  به زنی که کنارش ایستاده و با احترام می پرسد: شما برای چی عریضه میخوایین خانم؟

-          - من با شما صحبت دارم کار عریضه این خواهر رو بقیه می تونن انجام بدن.

 پیرمرد سر چرخاند و با اشاره سر از مامور خاست ادامه بدهد.

-          - شما می دونید ماانقلاب کردیم تا با فرهنگ و آداب و خودمون پیش بریم نه اینکه  فرهنگ و لباس غرب رو بیاریم تو مملکت آقا امام زمان.

پیرمرد با سکوت نگاهش می کرد و مامور می گفت و می گفت و می گفت. تا اینکه تصمیم به سکوت گرفت یا شاید خاست که برای چند لحظه نفسی تازه کند و دوباره خطابه را  از سر گیرد که پیر مرد با خونسردی تمام گفت:

-          - شما این همه پارچه لوله کردی بستی به سرت من بهت می گم چرا که   تو اومدی به این چند سانت پارچه ای که من بستم به گردنم ایراد می گیری..؟

این چنین بود که چند نفر از بسیجیان مخلص در یک یورش شجاعانه پیرمرد رو دستگیر و ماشین تایپ رو مصادره کردندو به مقر اصلاح منافقین منتقل کردند.

کسی از وقایع بعد از دستگیری اطلاع دقیقی نداشت تا اینکه بعد از چند روز خبر مرگ پیرمرد محله را پر کرد و اسلام نجات پیدا کرد.