X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 43766
   

تاکسی
یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 14:01 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (4) )

سالای آخر دبیرستان بود. همیشه از اتوبوس فراری بودم بوی گازوئیل حالمو بد می کرد، تا می شد حتما با تاکسی رفت و آمد می کردم. یادم نمیاد کجا میرفتم ولی احتمالا باشگاه بوده. چون اون روزا مسیرهای من منتهی بود به خونه، مدرسه و باشگاه. مدرسه که سرویس داشت پس میمونه باشگاه....


سالای آخر دبیرستان بود. همیشه از اتوبوس فراری بودم بوی گازوئیل حالمو بد می کرد، تا می شد حتما با تاکسی رفت و آمد می کردم. یادم نمیاد کجا میرفتم ولی احتمالا باشگاه بوده. چون اون روزا مسیرهای من منتهی بود به خونه، مدرسه و باشگاه. مدرسه که سرویس داشت پس میمونه باشگاه.

یه سمند نارنجی نگه داشت. یه خانم روی صندلی عقب نشسته بود منم کنارش نشستم. چند قدم بالاتر یه روحانی دست تکون داد و سوار شد، نشست کنار من.من و خانم کناریم تا می شد به هم چسبیدیم، خوشبختانه اونم لاغر بود، دوتایی کمتر از نصف صندلی عقب رو اشغال کردیم.

از همون موقع تو دنیای اطرافم زندگی نمی کردم. رفتار آدما، نگاهشون، حرفاشون رو خیلی کم می دیدم. خودم رو عادت داده بودم که به آدمای اطرافم زیاد توجه نکنم چون روزایی که زیاد می دیدمشون خیلی اذیت می شدم، آرامشم به هم می ریخت.

اولش که تو عالم هپروت سیر میکردم! به خودم اومدم دیدم هرچی خودمو جمع میکنم انگار این برادر روحانی رشد می کنه نمی تونستم مانع چسبیدن بازوم بخ بازوش بشم. داشتم دیوونه می شدم. نمی دونستم چرا ولی واقعا میترسیدم ازش. زبونم بند اومده بود، صدام در نمیومد. دست چپش رو از روی پاش برد بین پای من و خودش. دستشو چسبوند به رونم.

همه تنم یخ کرده بود. سرتا پام می لرزید. خدا خدا میکردم یکی یه چیزی بگه. زبونم نمی چرخید. نمی دونم خانم کناری از پنجره به چی نگاه می مرد که متوجه هیچی نمی شد.

یاد حرف مامان افتادم: "همیشه تو این موقعیتا یه حرفی بزن، مردم تشخیص می دن کی چکار کرده، نترس، به محض اینکه تو دهن باز کنی طرف فراری میشه. حداقل اینکه راحت می شی." ولی دهنم باز نمیشد. اولین بار که این طوری گیر کرده بودم.

بالاخره با هزار و یا زحمت با صدای لرزان و بغض گفتم: آقا نگه دارید. پیاده میشم.... همین!