X
تبلیغات
رایتل
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 44406
   

چاه
پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 20:02 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (5) )

روزی روزگاری تو یه شهر خیلی دور پادشاهی عادل حکمرانی می کرد. همه مردم پادشاهشون رو دوست داشتن. هر فرمانی که پادشاه صادر می کرد بی چون و چرا اطاعت می شد.

روزی روزگاری تو یه شهر خیلی دور پادشاهی عادل حکمرانی می کرد. همه مردم پادشاهشون رو دوست داشتن. هر فرمانی که پادشاه صادر می کرد بی چون و چرا اطاعت می شد. شهر در صلح و آرامش کامل بود، هیچ جنگ و درگیری نبود اگرم گهگاه چیزی پیش میومد با تدبیر پادشاه خیلی زود تموم می شد. تو همه منطقه پادشاه فقط یه مخالف داشت. یه جادوگر پیر که نمی تونست محبوبیت پادشاه رو تحمل کنه.

همه آرزوی جادوگر پیر به هم زدن این آرامش بود. یک روز معجونی ساخت و ریخت تو تنها چاه شهر که همه مردم از اون آب می خوردند. با خوردن آب همه مردم دیوانه شدند جز خانواده پادشاه که چاه مخصوص خودشون رو در قصر داشتند.

پادشاه عاقل از دید مردم دیوانه پادشاه خوبی نبود. آرامش شهر بهم ریخت. مردم از اوضاع از پادشاهشون راضی نبودند. دیگه کسی جز خانواده پادشاه و عده کمی که در قصر زندگی میکردند گوش به فرمان پادشاه نیود.

بی نظمی ها در شهر شروع شد. روزی مردم تصمیم گرفتند پادشاه پیر رو برکنار کنند، نماینده ای انتخاب کردند و پیغام رو به پادشاه رساندند. "پادشاه باید از مرکب قدرت کناره گیری کند در غیر این صورت مردم شهر شورش می کنند و ..."

فرمانروای سالخورده هنوز عاقل و عادل بود نمی خاست با زور پادشاهی کند پس تصمیم به استعفا گرفت. همسر پادشاه پیشنهاد بهتری داشت "بهتره ما هم از همون چاه آب بخوریم، اون موقع همه مثل هم خواهیم بود."

به این ترتیب پادشاه هم مثل همه مردم شهر دیوانه شد و از دید مردم تبدیل به همون پادشاه عاقل و با تدبیر قبلی شد. دوباره تونست با فکری شبیه مردمش فرمانروایی کنه. پادشاه دیوانه تا آخرین روز عمرش حکمران محبوب مردمش بود.