X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ایران دخت
 

تعداد بازدید ها: 45248
   

عشق ممنوع!
پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 16:06 | | نوشته ‌شده به دست صدیقه | ( نظرات (6) )

خسته وکلافه نشست. نمیتونست فکرشو متمرکز کنه. هیچ وقت پیش بینی نمی کرد به این روز بیوفته، تا این حد سنت شکنی؟!!! برای یه لحظه همه قرارایی که تو زندگی با خودش داشت رو شکسته بود.

خسته وکلافه نشست. نمیتونست فکرشو متمرکز کنه. هیچ وقت پیش بینی نمی کرد به این روز بیوفته، تا این حد سنت شکنی؟!!! برای یه لحظه همه قرارایی که تو زندگی با خودش داشت رو شکسته بود. از این خوشحال بود که اتفاقای تازه ای رو تجربه کرده اما ظرفیتش رو نداشت. روحش، روانش، قلبش، همه وجودش درد می کرد. اینی که الان بود رو دوست نداشت، بهش افتخار نمی کرد، اونی نبود که ساخته بود، خیلی ضعیف بود؛ همه چیز یه دفعه آوار شده بود، عاشق شده بود! بادلش رفته بود تو یه راه...

تو یه لحظه قدم گذاشته بود تو یه راه ممنوعه، از یه میوه ممنوعه خورده بود، میوه ای که حق اون نبود، مال اون نبود. یه حس ممنوعه به یه آدم ممنوعه هیچ چیز این قاعده درست نیست.این معادله از هیچ طرف حل نمی شه، از همه جا بن بسته. پس چرا شروع شد؟؟؟!

این حس تازه یه دنیا تجربه تازه براش آورده بود. تجربه ی دوست داشتن آدمی که هیچ ربطی بهش نداشت، اما دوسش داشت. چون اولین بود، اولین بار بود که یه نفر رو اینطوری می خواست و می دونست نمی شه! مال هم نبودن، فقط قرار بود یه بخشی از خاطرات هم باشن و یه اثر تو دل هم بکارن و برای ابد برن!

با عقلش، با منطقش برای همیشه رفت...!!!